تا اطلاع ثانوی
سـاعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٤  کلمات کلیدی:

سلام به دوستان خوبم

"این وبلاگ دیگر به روز نمی شود"

بای بای


 
ولایتمداری!
سـاعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی:

احمدی نژاد: بگم؟ بگم برادرت چی گفت؟ بگم ربطش چی بود که من الان اینجام؟ بگم پشت صحنه چه خبره؟ تو که خودت میدونی ما با هم دعوا نداریم، من کوچیک همه نمایندگانم، من خادم ملتم. یه عده می گن بگو بگو، یه عده میگن نگو، بالاخره من چیکار کنم؟ بگم؟

 

لاریجانی: اصلا به من چه ربطی داره که بستگان خلافکارند؟ بگم برادرت اومد پیش من چی گفت؟ بگم درمورد حلقه انحرافی چی گفت؟ درمورد مشایی؟ ارتباط با منافقین؟ فساد مالی؟ ارتباط با خارج؟ بگم یا نه؟ حیف که ما مثل شما نیستیم و فیلمبرداری نمی کنیم، وگرنه فیلمشم پخش می کردم.

 

رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای: اختلاف نظر طبیعی است اما این اختلاف نظر نباید به اختلاف در عمل و گریبانگیری و مچ گیری در مقابل مردم، تبدیل شود. اختلاف نظرها نباید به میان مردم کشانده و دست مایه ای برای جنجال و هیاهوی رسانه های بیگانه و دشمنان شود. از امروز تا روز انتخابات، هرکسی که بخواهد اختلاف ها را به میان مردم بکشاند و از احساسات آنها در جهت اختلافات استفاده کند،‌ قطعاً به کشور خیانت کرده است.

-------------------------------------------------------------------------------

دیشب خسته و کوفته از کار روزانه رسیدم خونه. نمازمو خوندم، یه چایی ریختم و نشستم پای سیستم کارهای عقب مونده رو انجام بدم. اولین سایتی که باز کردم ایسنا بود. شوکی که از خوندن اتفاقات مجلس بهم وارد شد انقدر سنگین بود که قلبم درد گرفت و آخر شب مجبور شدم قرص بخورم، کارهای عقب مونده هم موند و انجام نشد.

کاش مسوولین بدونند که مردم مشکلات اقتصادی رو تحمل می کنند اما نفاق و تفرقه رو نه. کاش بدونند که خسته شدیم از این همه اختلاف و آب در آسیاب دشمن ریختن...

دیشب فقط به فکر رهبرم بودم و اینکه وقتی من اینطور در خودم فشرده شدم ایشان در مقام خود...

خدایا به ما نیروی فرقان عطا کن...


 
مرگ اندیشه
سـاعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥  کلمات کلیدی: مطالعه

* اگر تو شهری دیدی از ابتدا تا انتهای یک خیابون طویل و عریض، در بین همه بوتیک های لباس و اغذیه و لوازم آرایشی و ...فقط و فقط یک کتابفروشی هست، اگر دیدی تنها کتابفروشی یکی از خیابان های مرکزی و شلوغ شهر جمع کرده و جاش پیتزا فروشی باز شده و کسب و کارش هم به راهه، اگر دیدی یک کتاب فروش محترم بدلیل نخوندن دخل و خرج مغازه، کتابهایش را حراج کرده، اگر دیدی در این وانفسای مشکلات اقتصادی باز هم کتاب است که از لیست خریدها حذف می شه، اگر وارد خانه ای شدی و خبری از قفسه کتاب نبود، اگر از جوونی پرسیدی آخرین کتابی که خوندی اسمش چی بود و مات و مبهوت نگاهت کرد، و اگر دیدی می گویند وقت نمی کنیم کتاب بخوانیم...

بیا با هم برای مرگ اندیشه در این شهر پر هیاهو فاتحه ای بخوانیم.

* از یکی از دخترهایی که مشتری هارو راهنمایی می کرد پرسیدم: کتاب "نامیرا" رو دارید؟ گفت: چی؟ گفتم: نامیرا، داستان مذهبی درمورد واقعه عاشورا. گفت: فکر نمیکنم و از همکارش پرسید: کتاب نامرده داریم؟! همکارش گفت: منظورت "نامیرا" ست؟ و منو راهنمایی کرد به انتهای کتابفروشی، پایین ترین طبقه قفسه مربوطه جاییکه چشم هیچکس بهش نمی افتاد...

* تیراژ: 400000، تیراژ: 800000، تیراژ...

نه اشتباه نکنید! این تیراژ یا به قول خودمان شمارگان یک کتاب نیست. اینها تیراژ فیلم های سینمایی است که حتی در سوپرمارکت سر کوچه تان هم به راحتی در دسترس است، آنهم فقط برای پخش اول! اگر به تازگی کتابی خریده اید که شمارگانش 10000 نسخه است، لطفا اطلاع رسانی کنید!

* چای خوردن در لیوانی که روش عکس صادق هدایت هست هم باید عالمی داشته باشه، چای با طعم صادق هدایت! تو یه کتابفروشی می فروخت! دقیقا در قفسه ای روبروی در ورودی، جایی که چشم هر کسی بهش بخوره...

* از دوستانی که محبت می کنند و اینجا نظر میذارن، خواهش می کنم اگر کتاب خوب و در خور مطالعه ای سراغ دارند، به من و دوستان دیگه هم معرفی کنند.لبخند

----------------------------------------------------

لطفا از دست ندهید:

+ کتاب و کتابخوانی از نگاه رهبر معظم انقلاب

+ روایت حداد عادل از کتابخانه شخصی رهبر معظم انقلاب

+ روایت حداد عادل از کتابخوانی رهبر معظم انقلاب


 
حب الحسین...
سـاعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: اربعین حسینی

-پس از وفات پیامبر (ص) و بی وفایی یاران، به اطراف خود نگاه کرده یاوری جز اهل بیت خود ندیدم که اگر مرا یاری کنند کشته خواهند شد؛ پس به مرگ آنان رضایت ندادم. چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فرو بستم و با گلویی که استخوان شکسته در آن گیر کرده بود جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو خوردم و بر نوشیدن جام تلخ تر از گیاه حنظل، شکیبایی نمودم.(خطبه 26 نهج البلاغه)


-معاویه در نامه اش به امام علی علیه السلام نوشت:

تو همسرت را سوار مرکب می کردی و دست حسن و حسینت را می گرفتی و درِ خانه انصار را می زدی و از آنها یاری می خواستی ولی جز چهار پنج نفر تو را یاری نکردند. اگر در ادعایت راست می گفتی مردم یاریت می کردند. اگر همه چیز را فراموش کنم یک چیز را فراموش نمی کنم و آن اینکه تو به پدرم می گفتی اگر چهل نفر صادقانه یاریم کنند، قیام خواهم کرد. اما یک روز هم مسلمانان با تو نبودند. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج1،ص291)

 

-از امام صادق علیه السلام نقل شده است:

هنگامی که اسرای اهل بیت علیهم السلام از سفر غم بار کربلا به مدینه بازگشتند ابراهیم بن طلحة بن عبدالله (فرزند همان طلحه معروف صدر اسلام) که در میان استقبال کنندگان بود، از امام سجاد علیه السلام سوال کرد: در این جنگ چه کسی پیروز شد؟

آن حضرت فرمود: اگر خواستی بفهمی پیروز واقعی کیست، وقت نماز اذان و اقامه بگو و ببین نام چه کسی را بر زبان می آوری؟(بحار،ج45،ص177)

-------------------------------------------------------------

+ : اما، چگونه دل بکند از تو آن ضریح قدیمی ...

+ : بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

منبع: کتاب حماسه و عرفان، آیت الله جوادی آملی


 
عطر خوشبختی
سـاعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸  کلمات کلیدی: ازدواج

اشک می ریخت و استکان هارو می شست. اومد نشست کنار من و ازم دستمال خواست. به یه نقطه خیره شده بود. تو نگاهش خوندم که داره به گذشته ها فکر می کنه. به اینکه چقدر آرزو داشته که همه بر باد رفته و دیگه راه برگشتی هم نداره...

بهم گفت: با بچه ام تو یه اتاق زندگی میکنم. خرجی ندارم. شوهرم معتاده، زندانه، به جرم حمل شیشه...تو خونه ها کار می کنم و زندگیمو می چرخونم. گفت فقط باید بیای ببینی تا بفهمی چقدر بدبختم.

فقط خدا میدونه یه دختر وقتی لباس سفید عروسی به تن می کنه چه آرزوها که در سر نداره...

 

-کاش می توانستم همچون مادری مهربان ردّ اشک را از گونه هایت بزدایم...


 
اسپیکینگ فلوئنتلی
سـاعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢  کلمات کلیدی:

چند سال پیش یه شب که من حال و حوصله خوبی هم نداشتم، دوستام ازم دعوت کردند باهاشون برم بیرون. راستش خیلی دلم نمی خواست همراهیشون کنم. چون هنوز یک هفته نبود که با دوست دخترم به هم زده بودیم و من واقعا دپرس بودم. به هر حال دعوتشونو قبول کردم. اونجا با دختری آشنا شدم که فوق العاده بود، ما کلی با هم حرف زدیم، خندیدیم و تمام شب رو رقصیدیم. واقعا شب خوبی بود و خوش گذشت.

اون شب قرار گذاشتیم که فردا باز هم همدیگه رو ببینیم و خلاصه کنم داستان رو، ما به هم علاقمند شدیم.

چهار ماهی می شد که با هم بودیم. یک روز دوست دخترم از من دعوت کرد به مهمونی که تو آپارتمانش گرفته برم، منم قبول کردم. روز موعود وقتی تو خونه اش به عکسهایی که به دیوار زده بود نگاه می کردم، عکسی توجه منو به خودش جلب کرد. عجب! این که عکس عموم هست! وقتی از دوست دخترم پرسیدم گفت: چقدر جالب، این عموی توئه؟ من و عموت چهار سال کالج رو با هم هم اتاق بودیم و الان یک سالی هست که ازش بی خبرم! چه تصادفی...!

-این تنها یکی از داستان های کتاب زبانمون هست! حالا عکسها به کنار، اینکه تو کلاس، معلم فرهنگ غرب رو تزریق وریدی می کنه از متن کتاب پر رنگ تره!

نمی دونم روژان که تازه به سن بلوغ رسیده و با من سر یک کلاس میشینه، وقتی این داستان ها رو می خونه چی تو ذهنش شکل می گیره؟ نمی دونم اگر من جای مادرم بودم میذاشتم فرزندم سر یه همچین کلاسی بشینه؟ یا اینکه من هم مثل مادرم از تربیت فرزندم اینقدر مطمئن خواهم بود که نگران چیزی نباشم؟

-روزگاری بود که تنها کتاب کتابخانه پزشکی پاریس، متعلق به شیخ رازی بود و امانت گرفتن آن حتی برای پادشاه در گرو ودیعه ای سنگین! و امروز خوشحالیم که به لطف انتشارات کمبریج و آکسفورد بچه هایمان انگلیسی را فلوئنتلی صحبت می کنند!


 
بهار من
سـاعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠  کلمات کلیدی: امام زمان

 

یک ثانیه از عمر همین یک شب یلدا

باعث شده تا صبح به یادش بنشینیم

 

ده قرن ز عمر پسر فاطمه بگذشت

یک شب نشد از داغ فراقش بنشینیم

الهی عظم البلاء...


 
← صفحه بعد