حب الحسین...
سـاعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: اربعین حسینی

-پس از وفات پیامبر (ص) و بی وفایی یاران، به اطراف خود نگاه کرده یاوری جز اهل بیت خود ندیدم که اگر مرا یاری کنند کشته خواهند شد؛ پس به مرگ آنان رضایت ندادم. چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فرو بستم و با گلویی که استخوان شکسته در آن گیر کرده بود جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو خوردم و بر نوشیدن جام تلخ تر از گیاه حنظل، شکیبایی نمودم.(خطبه 26 نهج البلاغه)


-معاویه در نامه اش به امام علی علیه السلام نوشت:

تو همسرت را سوار مرکب می کردی و دست حسن و حسینت را می گرفتی و درِ خانه انصار را می زدی و از آنها یاری می خواستی ولی جز چهار پنج نفر تو را یاری نکردند. اگر در ادعایت راست می گفتی مردم یاریت می کردند. اگر همه چیز را فراموش کنم یک چیز را فراموش نمی کنم و آن اینکه تو به پدرم می گفتی اگر چهل نفر صادقانه یاریم کنند، قیام خواهم کرد. اما یک روز هم مسلمانان با تو نبودند. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج1،ص291)

 

-از امام صادق علیه السلام نقل شده است:

هنگامی که اسرای اهل بیت علیهم السلام از سفر غم بار کربلا به مدینه بازگشتند ابراهیم بن طلحة بن عبدالله (فرزند همان طلحه معروف صدر اسلام) که در میان استقبال کنندگان بود، از امام سجاد علیه السلام سوال کرد: در این جنگ چه کسی پیروز شد؟

آن حضرت فرمود: اگر خواستی بفهمی پیروز واقعی کیست، وقت نماز اذان و اقامه بگو و ببین نام چه کسی را بر زبان می آوری؟(بحار،ج45،ص177)

-------------------------------------------------------------

+ : اما، چگونه دل بکند از تو آن ضریح قدیمی ...

+ : بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

منبع: کتاب حماسه و عرفان، آیت الله جوادی آملی


 
عطر خوشبختی
سـاعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸  کلمات کلیدی: ازدواج

اشک می ریخت و استکان هارو می شست. اومد نشست کنار من و ازم دستمال خواست. به یه نقطه خیره شده بود. تو نگاهش خوندم که داره به گذشته ها فکر می کنه. به اینکه چقدر آرزو داشته که همه بر باد رفته و دیگه راه برگشتی هم نداره...

بهم گفت: با بچه ام تو یه اتاق زندگی میکنم. خرجی ندارم. شوهرم معتاده، زندانه، به جرم حمل شیشه...تو خونه ها کار می کنم و زندگیمو می چرخونم. گفت فقط باید بیای ببینی تا بفهمی چقدر بدبختم.

فقط خدا میدونه یه دختر وقتی لباس سفید عروسی به تن می کنه چه آرزوها که در سر نداره...

 

-کاش می توانستم همچون مادری مهربان ردّ اشک را از گونه هایت بزدایم...


 
اسپیکینگ فلوئنتلی
سـاعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢  کلمات کلیدی:

چند سال پیش یه شب که من حال و حوصله خوبی هم نداشتم، دوستام ازم دعوت کردند باهاشون برم بیرون. راستش خیلی دلم نمی خواست همراهیشون کنم. چون هنوز یک هفته نبود که با دوست دخترم به هم زده بودیم و من واقعا دپرس بودم. به هر حال دعوتشونو قبول کردم. اونجا با دختری آشنا شدم که فوق العاده بود، ما کلی با هم حرف زدیم، خندیدیم و تمام شب رو رقصیدیم. واقعا شب خوبی بود و خوش گذشت.

اون شب قرار گذاشتیم که فردا باز هم همدیگه رو ببینیم و خلاصه کنم داستان رو، ما به هم علاقمند شدیم.

چهار ماهی می شد که با هم بودیم. یک روز دوست دخترم از من دعوت کرد به مهمونی که تو آپارتمانش گرفته برم، منم قبول کردم. روز موعود وقتی تو خونه اش به عکسهایی که به دیوار زده بود نگاه می کردم، عکسی توجه منو به خودش جلب کرد. عجب! این که عکس عموم هست! وقتی از دوست دخترم پرسیدم گفت: چقدر جالب، این عموی توئه؟ من و عموت چهار سال کالج رو با هم هم اتاق بودیم و الان یک سالی هست که ازش بی خبرم! چه تصادفی...!

-این تنها یکی از داستان های کتاب زبانمون هست! حالا عکسها به کنار، اینکه تو کلاس، معلم فرهنگ غرب رو تزریق وریدی می کنه از متن کتاب پر رنگ تره!

نمی دونم روژان که تازه به سن بلوغ رسیده و با من سر یک کلاس میشینه، وقتی این داستان ها رو می خونه چی تو ذهنش شکل می گیره؟ نمی دونم اگر من جای مادرم بودم میذاشتم فرزندم سر یه همچین کلاسی بشینه؟ یا اینکه من هم مثل مادرم از تربیت فرزندم اینقدر مطمئن خواهم بود که نگران چیزی نباشم؟

-روزگاری بود که تنها کتاب کتابخانه پزشکی پاریس، متعلق به شیخ رازی بود و امانت گرفتن آن حتی برای پادشاه در گرو ودیعه ای سنگین! و امروز خوشحالیم که به لطف انتشارات کمبریج و آکسفورد بچه هایمان انگلیسی را فلوئنتلی صحبت می کنند!