حسرت
سـاعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧  کلمات کلیدی:

روایت اول: نزدیک عید بود، با خانوادش برای خرید رفته بود بیرون. وقتی جلوی در فاطمیه اعلامیه دوست صمیمی اش رو دیده بود اونقدر شوکه شده بود که توان برگشتن نداشت. سعید قطب الدین؛ باورم نمیشه. مگه چت بود پسر؟ چرا پس من خبر نداشتم؟

دو سال بود که ندیده بودش...

 

روایت دوم: دو ماه بود که ندیده بودمش. نه تلفنی نه بازدیدی. درس ها سنگین تر از چیزی بود که فکرشو می کردم. اصلا وقت خالی نداشتم. اما دلم مدام پیشش بود. خاله به این مهربونی، کی داره تو دنیا؟

شب ساعت 10:30 تلفن خونه زنگ زد:

-شما چه نسبتی دارید با ایشون؟ خواهرزادشی؟ ببخشید که این خبر رو میدم، ایشون سکته کردن و به رحمت خدا رفتن. من همسایشونم. بیاین پیش بچه هاش تنها هستند...

هنوز در حسرت آخرین دیدارم...

 

روایت سوم: از یکی دو نفر پرسیدم. آخرش تصمیم گرفتم سفارش کار رو بدم به این بنده خدا. می گفتن پیر مرد باصفا و مهربونیه. انقد ازش تعریف کردن که مشتاق بودم ببینم کی هست این پیرمرد نجار مهربون؟

رسیدم در مغازش، خالی بود، کرکره اش هم پایین. چندتا صندلی درب و داغون و ... همین.

رفتم پیش همسایش، گفتم شاید آدرس رو اشتباه اومدم.

-ببخشید آقا این دور و برها به من آدرس یه نجاری دادن، پیداش نمی کنم.

با نگاهی پر از حسرت گفت: خدا رحمتش کنه خانوم، 4 ساله فوت کرده.

 

روایت چهارم: اونقد دست دست کردم که فیلم "روزهای زندگی" رو از سینمای شهرمون برداشتن!