کی به کیه؟!
سـاعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

روایت اول: کامپیوتر رو روشن کردم بشینم کارهامو انجام بدم. بدو بدو اومد پیشم و گفت: برام آنِه بذار!

گفتم: چی؟! چی بذارم؟!

گفت: آنِه بذار، آنِه!

سعی کردم همه وجودم رو گوش کنم تا بفهمم چی می گه؟ بهش گفتم: عزیز دلم، چرا نمی فهمم چی می گی؟! آنِه چیه؟! دوباره بگو چی بذارم؟

صداشو بلند کرد و با اخم گفت: آنِه بذار دیگه، آنِه!

گفتم: خدایا! آخه چرا نمی فهمم چی می گه؟

یهو دیدم عصبانی شد و با تمام وجودش گفت: اَه! اصن نمی خوام! عکس بذار!

راستش بهم برخورد! دیدم بچه 2 سال و نیمه عملا داره به من میگه نمی فهمی. با خودم گفتم واقعا الان کدوم یک از ما دیگری رو نمی فهمه؟!

بعدها از مادرش پرسیدم آنِه یعنی چی؟ گفت: یعنی آهنگ!

 

روایت دوم: کلاسم دیر شده بود، با عجله می خواستم از خیابون رد بشم. خانم پیری با کمر خمیده و عصایی در یک دست و عکس رادیولوژی در دست دیگه با صدایی لرزان گفت: دخترم میری اونور خیابون؟ گفتم: بله مادر جان. گفت: خیر ببینی منم با خودت ببر.

خوشحال از اینکه در لحظه ای از تاریخ! وظیفه ای مهم بر دوشم گذاشته شده! اونم در این ضیق وقت دستشو گرفتم و گفتم: بله مادر جان، وظیفمه.

سعی کردم وظیفمو به خوبی انجام بدم. با دستم به ماشین ها اشاره می کردم که بایستند تا ما رد بشیم و قدمهامو آهسته بر می داشتم که پیرزن بهم برسه.

از یک باند که رد شدیم و رسیدیم به باند دیگه همینطور که آهستگی و پیوستگی گامهامو حفظ می کردم و سعی می کردم خودمو با پیرزن هماهنگ کنم یهو دیدم پیرزن قدم هاشو جلوتر از من گذاشته و بهم میگه: نترس مادر جان! بیا! بیا! برو خدا به همراهت!

همینطور کنار خیابون دور شدنشو نگاه می کردم و با خودم می گفتم: بالاخره چی شد؟! کی به کی کمک کرد؟!

____________________________________________________________

پ.ن: الهی! چشمی که تو را مراقب خویش نبیند، کور است.