من و غریبی و ...!
سـاعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٤  کلمات کلیدی: عاشق

و داستان این عکس:

یکی دو هفته پیش که در نهایت شگفتی تو چلّه تابستون بارون قشنگ و زیبایی میومد و بوی بهار و پاکی و طراوت همه جا رو گرفته بود و فضا پر از اکسیژن شده بود، تو یکی از خیابونای شهرمون که پر از درخته و انتهاش میرسه به دانشکده کشاورزی رفتم قدم بزنم و هوایی تازه کنم...

این سنگ نوشته رو روی دیوار خوابگاه دانشجویی دیدم، خطش فوق العادست، مگه نه؟! در حد یک اثر هنری زیباست...

یه جورایی یاد فرهاد کوه کَن و شیرین و اینها افتادم!چشمک