آخر رفاقت...!
سـاعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩  کلمات کلیدی:

به قول دوستان ایرانسل تو رفاقت سنگ تموم گذاشته! به یادم میاره که وجود خارجی دارم!

سعدی علیه الرحمه می فرماید:

 

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو         بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار            جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو


طفلی عاشقی که معشوقش اینجوری ضایع اش کنه!! خب خوشه بدون تو؛ چیکارش داری؟!  بذار زندگیشو بکنه دیگه!

به این عکس1 نگاه کنید:

تو اولین نگاه با تمام وجود دلم خواست جای این پیرمرد با صفا باشم!

باز هم سعدی می فرماید:

 

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم         نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم         نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم

 

احساسم میگه این پیرمرد باصفا هم داره این ابیات رو می خونه؛ انقد که غم موجود و پریشانی معدوم نداره! خوش به حالش...

______________________________________________________________

پ.ن1- این روزها که می گذرد انگار کسی در باد فریاد می زند...

پ.ن2- پاییز که میشه، دفتر خاطراتمو ورق می زنم. به یاد کسانی می افتم که حالا دیگه کنارم نیستند. به یاد کسانی می افتم که حتی اسمشون رو فراموش کردم! اما تصویر لبخندشون ته ذهنم مونده... حسی مثل این ترانه (اگر دوست داشتید دانلود کنید)

1. عکاس: سید ولی شجاعی لنگری