اسپیکینگ فلوئنتلی
سـاعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢  کلمات کلیدی:

چند سال پیش یه شب که من حال و حوصله خوبی هم نداشتم، دوستام ازم دعوت کردند باهاشون برم بیرون. راستش خیلی دلم نمی خواست همراهیشون کنم. چون هنوز یک هفته نبود که با دوست دخترم به هم زده بودیم و من واقعا دپرس بودم. به هر حال دعوتشونو قبول کردم. اونجا با دختری آشنا شدم که فوق العاده بود، ما کلی با هم حرف زدیم، خندیدیم و تمام شب رو رقصیدیم. واقعا شب خوبی بود و خوش گذشت.

اون شب قرار گذاشتیم که فردا باز هم همدیگه رو ببینیم و خلاصه کنم داستان رو، ما به هم علاقمند شدیم.

چهار ماهی می شد که با هم بودیم. یک روز دوست دخترم از من دعوت کرد به مهمونی که تو آپارتمانش گرفته برم، منم قبول کردم. روز موعود وقتی تو خونه اش به عکسهایی که به دیوار زده بود نگاه می کردم، عکسی توجه منو به خودش جلب کرد. عجب! این که عکس عموم هست! وقتی از دوست دخترم پرسیدم گفت: چقدر جالب، این عموی توئه؟ من و عموت چهار سال کالج رو با هم هم اتاق بودیم و الان یک سالی هست که ازش بی خبرم! چه تصادفی...!

-این تنها یکی از داستان های کتاب زبانمون هست! حالا عکسها به کنار، اینکه تو کلاس، معلم فرهنگ غرب رو تزریق وریدی می کنه از متن کتاب پر رنگ تره!

نمی دونم روژان که تازه به سن بلوغ رسیده و با من سر یک کلاس میشینه، وقتی این داستان ها رو می خونه چی تو ذهنش شکل می گیره؟ نمی دونم اگر من جای مادرم بودم میذاشتم فرزندم سر یه همچین کلاسی بشینه؟ یا اینکه من هم مثل مادرم از تربیت فرزندم اینقدر مطمئن خواهم بود که نگران چیزی نباشم؟

-روزگاری بود که تنها کتاب کتابخانه پزشکی پاریس، متعلق به شیخ رازی بود و امانت گرفتن آن حتی برای پادشاه در گرو ودیعه ای سنگین! و امروز خوشحالیم که به لطف انتشارات کمبریج و آکسفورد بچه هایمان انگلیسی را فلوئنتلی صحبت می کنند!