عشق آسمانی

بی هوا خندید، انگار چیزی ذهنش را قلقلک داده باشد؛ او حتی نفهمیده بود یعنی اصلا ندیده بود که سر مصطفی مو ندارد!

دو ماه از ازدواجشان می گذشت که دوستش مسئله را پیش کشید «غاده! در ازدواجِ تو یک چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد می گرفتی، این بلند است، این کوتاه است... مثل اینکه می خواستی یک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چطور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردی؟!»

غاده یادش بود که چطور با تعجب دوستش را نگاه کرد، حتی دلخور شد و بحث کرد که «مصطفی کچل نیست، تو اشتباه می کنی.» دوستش فکر می کرد غاده دیوانه شده که تا حالا این را نفهمیده.

آن روز همین که رسید خانه، در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی؛ شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می خندی؟» و غاده که چشمهایش از خنده به اشک نشسته بود گفت: «مصطفی تو کچلی؟ من نمی دانستم!»

و آن وقت مصطفی هم شروع کرد به خندیدن و حتی قضیه را برای امام موسی صدر هم تعریف کرد. از آن به بعد آقای صدر همیشه به مصطفی می گفت: «شما چکار کردید که غاده شما را ندید؟»1

__________________________________________________________________

1- منبع: کتاب نیمه پنهان ماه، چمران به روایت همسر شهید، حبیبه جعفریان، انتشارات روایت فتح/

/ 4 نظر / 19 بازدید
بی نام

عالی و دلنشین و شور انگیز!!!

طه

باسلام شما هم با افتخار به جمع همسنگران من پیوستین.

طه

دعا پشت دعا برای آمدنت گناه پشت گناه برای نیامدنت دل تحت فشار میان این دو انتخاب کدام آخر آمدنت یا نیامدنت؟؟

سعید

سلام- مطالبی که در وبلاگتان خواندم مفید و ارزنده بود. اگر اجازه دهید، برای بهره مندی بیشتر با ذکر منبع در وبلاگم از آنها استفاده کنم. ضمناً اگر موافقت فرمائید نام شما را در لیست دوستان خود قرار دهم. در پناه حق موفق باشید.